تبليغاتX
فلک زده

سلام

من و مهمانی کلاس ادبیات

استاد وارد کلاس شد (سلام) و با لبخندی زیبا کیف روی میز گذاشت  و پشت میز نشست

استاد : امروز میخوایم در مورد شاعرانی صحبت کنیم که مشهور نبودن و شهرتی چند ساله و شهرستانی داشتن کی میتونه اسم چندتاشون رو بگه

محسن (رفیقم) : احمد عاشق ، فرهاد مرام ، حسین بیکس ، اسلام آخوندِ ، و دبیرشون رحیم سلامت

بچه های کلاس : هر هر هر هر هر هر هر هر قهقه بلند

استاد : جناب آقای محسن ... این شاعران محترمی که فرمودین از شاعرای کدوم عصر هستن ؟

محسن : خانم معاصر

بچه های کلاس : هه هه هه هه

استاد : شوخی جالبی بود

محسن : نه استاد ، یکیشون رو زنده اوردم

من : سرخ عین لبو از خجالت

استاد : کو ؟

محسن : با اشاره بغل دستیم

بچه های کلاس : هر هر هر هر

من : سرختر ، خیس عرق

استاد : به به جناب استاد اسمتون ؟

من : با خجالت و صدایی آروم  استاد رحیم افشنگ

محسن : رحیم سلامت

بچه های کلاس : هر هر هر هر

استاد : جناب آقای افشنگ تو چه سبکی شعر میگین ؟

من : سکوت

استاد : با خنده آقای جوادی شما میتونین بگین استادتون تو کدوم سبک شعر میگن و شاعر کجا هستن

محسن حاضر جوابتر از همیشه : استاد ترکی ، عاشقانه ، هیئت شعر و ادب پارک معلم میاندوآب

بچه های کلاس : هر هر هر هر

استاد : خوب دوست عزیز میتونین از شعراتون رو به انتخاب بخونید ؟

من : شرمنده ؟

اسرار استاد و بچه ها

زیر زبون محسن رو فوش میدم و میگم مگه نریم بیرون حالیت میکنم شاعری یعنی چی ؟

محسن : استاد رحیم منو تهدید میکنه ؟

بچه های کلاس : قه قهه

استاد ( با لحنی جدیتر ) : ما منتظریم

من : چشم ؟

                     گونوز گونم گجه آی                بلکه گورم سنه تای

( روزها خورشیدم و شبا هنگام مهتاب                  تا که دیدار کنم تو را یا مثل تو را )

                   من غم قالمشام                      سنده غم قالمسان

                    (  من غم دارم و              تو هم غم داری   )

            نه افاقه من جان هولیم                 سن دَ قصاب کیمی پر آختاریسان

         ( من به فکر جانم و                          تو به فکر دیگری و پی متاع بهتری  )

( اشاره به ضربالمثال ترکی که گوسفند میخواهد زیر تیغ قصاب نرود و قصاب پی دمبه میگردد )

بچه های کلاس : هر هر هر هر

استاد (با خنده) : ساکت لطفاً ، بچه ها ساکت لطفاً ، آقای افشنگ ادامه بدین

منم شعر و عوض کردم

بو محسونون الینن جانه گلیبدر جانیم                 چالیا سالبدر منه میه اشیه چخمیام

( از دست این محسن به جان آمدم جانا                 به چاله انداخته مرا مگر بیرون نیایم )

و از استاد و بچه های کلاس تشکر و .... کردم

هنوز صحبتم با استاد تموم نشده بود که  یکی از دخترای کلاس برافروخته بلند شد و گفت

تو شاعر نیستی و گزمه خویی                       برو اینجا مشین عاشق ....

بچه های کلاس : اوووووو یالا جواب یالا جواب

به استاد نگاه کردم  ، با نگاهش گفت که ادامه بدین

نگفتم شاعرم افتاده پایم                            تو گر مردی بگیر دستم ؟

خنده های بچه ها من و بیشتر تشویق میکرد که ادامه بدم ، و گفتم شما

منم آن دخت تهرانی که دارد                 جنگ با شعر تو ترکانی

استاد : جالب شد ؟

نمی دانم چه شد ما را                      که داریم کینه شعر را

من ناراحت تر و دختر خانم گستاختر

تو را شاعر که گفته               هرکه گفته لوچ  گفته

بچه های کلاس : هر هر هر هر

منم آن مُرده احوالم                   نگویم شاعرم این کین بوده

مرا شاعر کردن و                      نام تو را منصف نهادن

مرا انگشت اشاره نشانم میدهد                        تو را آن زبان سرخت به بادت میدهد

و این شد که استاد کف زد و ادامه ندادم

تا آخر کلاس دختره چپ چپ نگام میکرد منم محسن رو چپ چپ نیگا میکردم

کلاس که تموم شد میخواستم محسن رو بگیرم و بچزونم همین که دستش رو گرفتم دید ای داد میر غضب روبه روم سبز شد از هرس تا گوشاش سرخ شده بود بی اختیار محسن رو ول کردم

دختره  یه جوری وایساده بود جلوم که انگار می خواست بزنه تو گوشم

حول شدم و سلام دادم  از دست پاچه گی من خندش گرفت

گفت میخواستم حالت رو بیارم سر جاش ولی برو خدا رو شکر کن که دلم به حالت سوخت ؟

گفتم ممنون ولی یکی می خواد که دلش به حال شما بسوزه دخت تهرانی

گفت اگه جرات داری دوباره بیا کلاس تا حالیت کنم !

حالیت میکنم !

منم کم نیاوردم و گفتم میام ببینم کی جات داره شاخ بشه

و خانم محترم ممنونم که منو گزمه خو کردین داشت میرفت گفتم ببین حالا کی گزمه خو هستش

برگشت که بیاد بزنه ولی دوستاش نزاشتن

منم گفتم خوبیت نداره خجالت بکش دختره ... دیگه ادامه ندادم

فرداش که سوار تاکسی شدم دیدم نشسته بغل دستم ، سلام دادم و جواب داد احوال پرسی کردم و گفتم ببخشید که موجبات ناراحتیتون شدم یا چیزی گفتم و اونم با یه لبخند گفت شما ببخشیدمنم از جای دیگه ناراحت بودم و گفت من آفتاب ... هستم و خوشحال میشم اگه بازم بیایین کلاس ما

منم گفتم خواهش میکنم چشم ایشالا مزاحم میشم ولی تو دلم گفتم عمرا دوباره بیام

خلاصه کلام این آفتاب خانم من و بهجمع انجمنشون دعوت کرد و قراره 5شنبه برم اتاق انجمن شعر و ادب

اگه نرم بی ادبی میشه

حالا باید بریم و ببینم چی میشه

نمردیم و شاعرم شدیم

یا علی

 

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 11:14 |

سلام

یه روز یه مرده موقع مرگ بچه هاش رو صدا میکنه میگه :

بچه که بودم میگفتم  کل عالم رو میسازم و خوب میکنم

بزرگتر شدم : کل کره زمین رو خوب و بی دغدغه میکنم

بزرگتر شدم : کل کشورم رو

بزرگتر شدم : کل استانم رو

بزرگتر شدم : کل شهرم رو

بزرگتر شدم : محلم رو

بزرگتر شدم : خونه و خونوادم رو

حالا که دارم میمیرم فهمیدم باید اول خودم رو بعد خانوادم رو بعد محله . شهر . استان . کشور . جهان و همه کهکشانها رو

حالا این شده حکایت ما

البته متن اصلی این داستان به انگلیسی هست که من تو ترجمش دست کاری کردم اونم یه کم نه زیاد       

فقط همین

یا علی 

 

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 6:5 |

سلام

باز آمد بوی ماه مدرسه

بوی بازیهای راه مدرسه

سلام به پاییز

سلام به دانش آمزا

سلام به دانشجوها

سلام به یه نفر که دانشجوی . . . هست

سلام به قهر کرده ها

سلام به مخالفا

سلام به موافقا

سلام به معلّما

بیایین این اول سال تحصیلی یه قولی به هم بدیم که دیگه بحث های سیاسی و حذبی رو وارد محیط مدارس و دانشگاهها نکیم

من به عنوان یه دانشجو پی این نباشم که رفیقم رو به خاطر عقاید سیاسیش خراب کنم

توی معلم پی این نباشی که تو دیسک خام نوجونای این مملکت عقاید خودت رو ذخیره کنی عقایدی که بعضاً کمونیستی و ... هستن

وظیفه من به عنوان دانشجو اینه که به فکر پژوهش و نو آوری تو زمینه علمی باشم نه به فکر ...

به فکر خلاقیت و نو آوری باشم نه به فکر ...

چقدر خوبه که همه اول به وظایف کاری و قانونی شون عمل کنن بد به فکر افکار شخصیشون باشن

اونم بعد از محیط کار

انگار داشت یادم میرفت عیدتون هم مبارک

فقط همین

 

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 14:37 |

سلام

این وقفه که نیومدم مادر بزرگ پدریم فوت کرده بودن من میومدم و سر میزدم و کم و بیش از بچه ها خبر داشتم ولی آپ نمی کردم  نمی دونم چرا ولی دل و دماغش رو نداشتم J الان هم که دارم مینویسم حال چندانی ندارم ولی  ....

بماند

من ناراحتم L

بد جوری هم ناراحتم L L L L L

یکی نیست به این آفتاب بگه که بابا جون تو رو چه به سیاست LLL

این وبلاگی که برای گفتن خویا و کرشمه های و نازهای تو و جوجو بود شد جولانگاه وقایع انتخاباتی

مگه همه مشکلاتت حل شده که رفتی پی سیاست

من نمیگم که سیاست برای ما نیست

من از این ناراحتم که جایی که فقط و فقط جای جوجو بود شده جای یه نفر دیگه اونی که میگه من ترکم و بچه آذربایجان ولی تو زمون وزارت خودش 000/500/1 ترک رو تو قرباغ آذربایجان ارامنه کشتن و کشتن و کشتن

حالا برای چی ناراحته ؟

برای ...

چه بی گناه چه ... حالا اومده میگه من ترکم من آذریم من فرزند ایرانم

بچه ایران کجا ی تاریخ دیدیم که یه آذری بخواد علیه حکومتی که مردم بپاش کردن قیام کنه LLLL

مگه پدرای ما مشروطه نکردن انقلاب نکردن حکومت اسلامی نخواستن مگه پرچم آزادی رو ....

حالا چی شده که تو از نام پاک دلیر ایران ستار خان و باقر خان بهره گیری میکنی ؟؟

حماسه زری خاتون رو به یاد نداری ؟ دختر ترکی که تو جنگ مشروطه لباس رزم مردانه  پوشیده بود تا آخرین نفس جنگید

آخر سر هم که گلوله هدیه همین انگلیسی ها به قزاقها سینه پر مهرش رو شکافت و زری از ترس این که دست نامحرم بهش نخوره رو زمین با آخرین نفسش قلت خورد  تو خون خودش و آخرین فشنگش رو به سمت هامیان بیگانگان شلیک کردوقتی سردار جریان رو فهمید که یه مجاهد رو زمین تو خونش غلت میخوره و اجازه نمیده که زخم سینش رو ببندن اومد و از ماجرا آگاه شد زری وسیت کرد مشروطه حاکم سردار سلامت من دور از نامحرم

ما وارثای اونا هستیم نه مایکل جکسون و بوش و بلر و . . . .

اوباما نیومده شده کاسه داغتر از آش

مرکل این زن شیطان ...

سولانا

و .. .

همشون آب گند هستن مردم رو بچسب

این همون انگلیس هست که امروز میگه من برای حقوق بشر ایران نگران هستم ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

اونا سگها و گربه ها رو دوست دارن و برای نجات گربه ای که تو بیه منطقه دور افتاده روی یه درخت رفته و گیر نیفتاده گارد پادشاهی رو وارد عملیات میکنن و تو افغانستان و عراق و پاکستان بچه هی بیگناه رو با گلوله های سربی چه راحت و بی صدا میکشن

بمبا و موشکای این بی صفت ها هست که خونه های فلستینیا و لبنانیا رو رو سرشون خراب میکنه

حالا نوبت ایران

مسائل داخلی من و تو هرچی هم که باشه به غیره ربطی نداره نزارید دخالت کنن

آمریکایی که حکومت مردمی رو تو 28 مرداد سرنگون کرد و مصدق رو زندانی و خونه نشین کرد حالا پیگیر ماجراهای ایران عزیزمونه

ای ایران آزاد و سر افراز بمان

فقط همین

 

 

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 13:22 |

سلام به

000/000/40

سلام به

000/000/70

سلام به

000/000/6 که رای ندادن به هر دلیلی

سلام من به تموم کسایی که سر افرازی ایران و ایرانی و آرزو میکنن

سلام به همه کسایی که موجبات سر افرازی ایران در مقابل شرق و غرب تازه به دوران رسیده شدن

کسایی که وقتی ما از علم و فلسفه و فرهنگ صحبت می کردیم از رعد و برق میترسیدن و اون رو خدا میدونستن و عبادتش میکردن و زندگیشون تو غارهای مرطوب و ... با هزارتا کثافت بود کسایی که خیلیاشون آدم خوار بودن و حالا شدن ملت خوار و خون ملت های دیگرو با هزار روش میمکن

مگه یادمون رفته اولین منشور حقوق بشر رو کی نوشت و برای کی  ،  حالا سرکار خانوم  مرکل دم از حقوق بشر میزنه اونم کسی که پدرش یکی از بزرگان حکومت فاشیست نازی بوده

جناب آقای اوباما و هم نژادهاشون که تازگیا تو جامعه امریکا اجازه پیدا کردند که مثل یک شهروند عادی محسوب شن

و انگلیسی که تو کشور ما به روباه مکار معروفه و فتنه هاش کم نیست از به توپ بستن مجلس و سرکوب مشروطه و آزادی خواهان تو ایران تا قلع و قم نفت و کشتار مردم پاک جنوب وکودتای 27 مرداد و . . .

مگه یادمون رفته همین چهار برادر و خواهر تنی و ناتنی تو جنگ هشت ساله چیکار کردن هر بمب و موشکی که درست میکردن بیشتر به صورت مجانی تحویل صدام حسین میدادن تا بکوبه به سر ما ، شیمیایی میکروبی و . . .

آلمان و انگلیس تهیه میکردن و با هواپیماهای اهدایی فرانسه و با نقشه هایی که ماهواره های آموریکایی تو اختیارشون میذاشت میکوبید تو سر ما !

من تعجب می کنم که حالا برخی از وطن فروشا اونا رو ناجی خطاب میکنن و دست دوستی به طرفشون دراز میکنن

با شما هستم عوامل آشوب ، با نظام مخالفی ، به نتیجه انتخابات اعتراض داری ، پس گناه اون بچه چیه که باید یتیم شه ، گناه اون 3تا دختر دانشجو چیه که دکه روزنامه فروشی پدرش رو آتیش میزنین ، گناه اون بیچاره که مادرش تو خونه مریض هست و اجازه نمیدین ببرتش بیمارستان ، گناه مسجد و صندوق صدقه چیه ؟

گناه آمبولانس و ماموراش چیه ؟ گناه شیر آتش نشانی چیه ؟ با مغازه مردم چیکار دارین ؟ اون دختری رو که جلو دانشگاه شریف با ماشین زیر گرفتین چی بود ؟

گناه من و اون نیست

همه تقصیرا به گردن تغذیه کنندگان مالی شماست

همونایی که تو سال روز واقعه 30خرداد 60 علیه نظام و مردم آشوب کردن و خیلیا رو کشتن امروز اومدن و بار دیگه تکرار گذشته میکنن

اون دختر بیچاره زیر ضربه های زنجیر و چوب و لگد شما میدونین چی گفت که شما بیشتر عصبانی شدین درود بر خامنه ای ، جانم فدای رهبر، جانم فدای انقلاب ، جانم فدای مردم

مردم

مردم

گناهش چی بود که به اون روز افتاد

گناهش این بود که نه شعار داد نه حجابش رو برداشت

پس دیدیم که شخصیت و منش شما چیه ، چه جوری اومدین و با چه ادعایی و می خواین چیکار بکنین

بدبخت تو همون بهتر که از BBC , NBC , FAX NEWS (ZEBRA NEWS) و سازمانهای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا و اسرائیل دستور بگیری

و بیشتر تعجب میکنم از چند شخصیت شاخص که تو این گیرو دارها محافظه کار شدن و هیچ سخنی نمی گن ! و موجبات این رو فراهم می کنن که مردم عادی این خیال رو بکنن که دستشون با برخی از آشوب گرا تو یه کاسه هست ؟

زیاد دوام ندارین فردا میرین و میخزین تو لونه های کثیفتون

ما یه مثلی داریم که میگه * زمستون میره و رو سیاهی به زغال میمونه *

مردم شما رو سالهاست که شناختن

خائنین به وطن و مردم

واین است پایان کار شما

یا علی

 

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 17:21 |

سلام

این مدت که نبودم با مشکلات زیادی روبه رو شدم از دعوا با مدیر گروه و استاد و حراست گرفته تا مراسم عزاداری و عروسی و خاستگاری

خلاصه کلی ماجرا داشتیم

این مدت خیلی خوشحال بودم از بابت دوستان اینترنتی ، یه جا بود همیشه دعوا بود !

آره درست آفتاب و جوجو

خدا رو شکر یه مدت همش خوشی و شادی نه جنگی هست نه دعوایی گوجه سبز و تمشک و مهمونی و. . .  هستن تو این مدت حتی یک بار هم سراغی از من نگرفتن ولی من راضیم چون شادن و خوشحالن

واسه یکی از دوستای وبلاگی هم خواستگار اومده

یکی بود شاعر و دیوان خوان و شهریار و حافظ اونم به سلامتی یار خودش رو پیدا کرد ، از کل ماجرا ها بگذریم سخن دوست خوش است

منم که هستم کم کم محیط دانشگاه هم داره به سمت سیاسی شدن پیش میره ، طرفدارای آقای کروبی و موسوی و احمدی نژاد همه هستن و خود نمایی می کنن و کاندید مورد علاقشون رو تبلغ و تشویق می کنن

گذشته از این ماجرا ها نشستای خوبی تو دانشگاه توسط خود دانشجو ها برگزار می شه  و در خواستهاشون رو و نظراتشون رو برای هم اعلام می کنن خدا رو شکر که تا حالا وضعیت مناسب و هیچ موردی وجود نداره که منجر به ناراحتی بشه

من هم همچنان هستم

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 10:29 |

تا حالا شده شرمنده بشین ؟ (-:

من سه بار تو این چند روز شرمنده یه طیف گسترده از دوستان و دو نفر خاص شدم

شبکه محترم ایرانسل قاطی کرده بود و نمی شد که به پیامهای دریافت شده و به  ابراز محبت و لطف دوستان جواب داد

بار دوم که شرمنده شدم به خاطر بد قولی بود که در حق یکی از دوستان کردم و نتونستم به قولی که دادم عمل کنم و گونه هام سرخ می شه وقتی چشم به پیامهاشون یا شمارشون تو گوشی میفته (-:

بار سوم که می شه گفت اصلی ترین شرمندگی من تو این مدت بود اول از خدا بود و دوم از  قطره ای که کار دریا کرد

از خدا که همیشه شرمنده هستم ولی این بار ماجرا این نبود ، من در مورد یکی از خلایقش خیلی بد کردم و در موردش بد فکر کردم ولی مدتی بعد بهم ثابت شد که انسان اشرف مخلوقات هست و بعد از خدا قادر هست ،

قادر هست که هر کاری انجام بده و از کرده هاش برگرده و در صدد جبران بر آید

کسی که من فکر میکردم قطره هست و اونم قطره ای . . .  کاری بزرگ کرد

چند روز قبل وقتی زیر درخت بلند تو دانشگاه نشسته بودم با همون نجابتی که همیشه سعی می کرد قایمش کنه جلو اومد ،  ولی نگاهش تغییر کرده بود به من و جامعه و همه چیز و همه کس

وقتی به نزدیکیم رسید به احترام بلند شدم تا سلام کنم ولی فرصت از من ربود و پیش دستی کرد و سلام و احوال پرسی کرد

دیگه همون دختر پر رو و از خود راضی نبود

جواب سلام واجب بود ولی من در عجب !

دقیقه ای مجال خواست و گفت

گفت که از رفتارش پشیمونه و می خواد جبران کنه و شرمنده از گذشته و به امید آینده

منم که کاری نمیتونستم بکنم جز مبهوت بودن و دم نزدن

و گفتن این جمله که من کی باشم وقتی خدا میبخشه

گفت که از حسادت به خیلی از کارها دست زده و حالا شرمنده از گذشته !

و هر کاری بگم می کنه تا که ببخشمش حتی حاظر شد میون جمع ازم معذرت خواهی کنه !

ولی من گفتم که همش تقصیر شما نیست منم مقصر، مقثر، مقسر هستم به هر شکلی

و رفت و تو این چند روزه نگاهش ، رفتارش ، گفتارش و حتی لباس پوشیدنش هم تغییر کرده

چی شده من که نمیدانم خدا عالم است و بس

راستی راستی اونایی که میرن گوجه سبز و چاغاله بادوم با زغالخته و. . . می خورن بعد نیست تو نوشته هاشون یه جایی هم از ما خالی کنن

آخه منم شیکمو هستم بد جوری

و در آخر تشکر میکنم از همه دوستان مخصوصاً

مجید خراطها ! ساسی مانکن ! هادی نجاری و . . . !

حالا بمونه برا بعد که بگم چرا ؟

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:45 |

سلام

این یه پوزش بزرگه

شاید نظر من تو نظرات آفتاب و جوجو به چشم بیاد

امید وارم که آفتاب پاکش نکرده باشه

من پوزش می طلبم و شرمنده هستم از

وحید

علی

اصلان

هیمن

و . . .

و همه بچه های هیئت ۵۷

از ۵۶ نفرشون معذرت می خوام ( چون ۵۷ تومی خودم هستم )

من معذرت می خوام که از اصول هیئت که همیشه مردم داریه( تو هر شرایطی ) خاطی شدم

من از آفتاب و جوجو هم معذرت می خوام که دیروز نتونستم خودم رو نگه دارم

شاید به علت عصبانیت بود

ولی من حق ندارم وقتی که عصبانی شدم دوستاو چه  دوستای نزدیک و سایر مردم رو از خودم برنجونم

من بد کردم و پشیمونم به دو دلیل

۱. بچه های هیئت ازم ناراحت میشن اگه بدونن و

۲. آفتاب از دست من ناراحت شده

حاظرم هر کاری که باشه انجام بدم تا من رو ببخشین

هیئت ۵۷ نه سیاسیه نه هذبی و نه . . . . .

یک سری جون هستیم از جای جای اایران اسلامی و عزیز

 که قول دادیم هر جا که تونستیم کمک مردم باشیم

هیئت ۵۷  هیچ اصولی نداره جز این چند تا

۱. رعایت قوانین اسلامی و کشوری

۲. رعایت حال مردم

۳. احترام گذاشتن به مردم

۴. و حفظ اصول و حریم نقد افراد و عملکردها

بازم عرض پوزش

فعلاْ

یا علی

اینم برا عرض شرمندگی

 

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 16:52 |

سلام

سیزده هم تموم شد با تموم عیدیهاش و تعطیلاتش

دیروز چهاردهم بود  و امروز روز شکفتن است

بهار آمده

بزرگی را از خدا یاد بگیریم که چگونه پاسخ تمنای تک تک شاخه های در ختان را داد و سالی نکو و نو آفرید و به تو و من فرصت داد که باز هم روزی و سالی زنده باشیم

شکر این نعمت چیست ؟

جز آنکه به یاد دیگران نیز باشیم !

جز آنکه دیگران را در شادیهایمان سهیم کنیم و از گوشه ی بار رنج و غم و اندوهشان بگیریم تا سنگینیش کمتر احساس شود !

پس با نام خدا شروع میکنیم

سالی جدیدتر

ماه عسل رو دوست داشتم مرد 2هزار چهره هم نغل روزگار کسایی بود نمی تونن نه بگن

تو این وسط بیشتر از همه دلم به حال امیر می سوخت که زیر سایه کارهای نسیم رابطش با شیرین هی به هم میخورد ولی باز با تموم سادگیش تلاش می کرد که دوباره دل شیرین رو به دست بیاره و خدا هم کمکش می کرد می دنی چرا چون دلش پاک بود .

و ناراحت میشدم با هر بار دیدن نسیم چون این جور آدمای گرگ صفت کم نیست دوروبرمون

جاتون خالی عید امسال خالی از لطف نبود هرچند مادر بزرگم پیشمون نبود و دماغی واسه شادی نداشتم ، دو تا سفر رفتم یکی به باروق شهر تاریخی و دیگری به ارومیه شهر بید و بیدمشک ، اگه وقت کردین حتماً یه سر بزنین

و آخر سر

وحید

ناصر

علی

آفتاب

جوجو

فاطمه

محمد

ستاره

مهتاب

امین آزادی طلب

نیلوفر

و کسی به اسم ( م. ) که یه دوست جدید هستن بینمون

و خودم

باید بگم بیایین جوری زندگی کنیم که آخرین سال از عمرمونه

پس مهربون باشیم

سال نو مبارک

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 11:23 |

سلام

سلامی به تازگی 88 به بزرگی خاطرات 87

سلامی به نرمی آفتاب و زیبایی تو

قلب تو

باور تو

مهربانی تو

شاید این آخرین مطلبی باشه که من در این وبلاگ با کلیه غلط های املاییم مینویسم

اما نه من خواهم نوشت حتی اگر . . .

بی خیال

دیشب رفته بودم ( شال سالاما )

مثل قاشق زنی شماست

ولی ما یه شال به در میبندیم و یه کناری میستیم که صاحب خونه نبینه

اونم در حد توانش یه چیزی به پر شال میبنده و میزاره دم در

البته ما دیشب 4 نفر بودیم و بعد برداشتن شال در میزدیم و با صاحب خونه میشستیم و کمی میگفتیم و میخندیدیم

البته فامیلای نزدیک شال سالاماخ کردیم نه قریبه ها

فقط جاتون خالی

بی خیال

من امروز نمی خوام بگم که کینه ها رو ول کنین

با هم آشتی کنین

یا چیزای دیگه

این حرفها رو قبل من خیلیا زدن و بازم این چند روزه از رادیو و تلوزیون خواهیم شنید

روز 19 اسفند تولد یکی از بهترین دوستان من بود

نه تونستم تبریک بگم نه هدیه ای بفرستم

روز 20 اسفند تولد دختر عموی کوچیکم زهره بود که کمتر از خواهر دوسش ندارم

بازم نه تونستم تبریک بگم نه هدیه ای بفرستم

روز 21 سفند سال روز و تولد رادیو جوان بود

یه قطعه شعری نوشته بودم که برای همه کارکنان و . . . رادیو جوان فرستادم

و امروز 28 اسفند 1387

دوستان بهتر به این سیصد و شست و چند روزی که پشت سر گذاشتیم یه نگاه بکنیم و ببینیم که آیا کار مفیدی انجام داده ایم

اشکی از دیده ای پاک کرده ایم

تا توانی اشک از پاک کن         که گریاندن آسان است

این روزا با تمام شادی و شوری که تو بین مردم هست بازم قدری من ناراحتم

یکی به خاطر این که مادر بزرگم دیگه کنار ما نیست

یکی به خاطر این که نتونستم اونی باشم که قرار بود باشم

و یک سری از مشکلات دوستان از جمله وحید و ماجرای آفتاب و جوجو

بیایین این آخر سال یه دوش با آب سرد بگیریم و یاد شستنمون سر تخته بیفتیم

یاد لحظه ای که هیچ توشه ای نخواهیم داشت جز کار نیک و دعای خیر دیگران

بیایید دست به دعا برداریم که

خدایا با تموم کسریهامون ما رو ببخش و راهنمایی کن

خدایا این که ،  کسایی هستن که به نون شب محتاجن شاید تقصیر ماست ولی تو کمک کن که به یاد هم باشیم

چه فقیر چه غنی

یاد گلای توی باغچه

یاد . . .

آخر کلام این که سال نوتون مبارک

امید وارم که دیشب تون آتیش و ترقه و کلی چیزای دیگه سالم مونده باشین

+ نوشته شده توسط اول اسم داده بودم در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 11:3 |